برگ بی برگی

برگ بی برگی تو را چون برگ شد ، جان باقی یافتی و مرگ شد ...

برگ بی برگی تو را چون برگ شد ، جان باقی یافتی و مرگ شد ...

سلوکی در راه حقیقت ....

بایگانی

جذب معشوق عاشق را ... ( بخش دهم )

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۵۹ ق.ظ
بخش های قبل داستان وکیل صدرجهان سلام به دوستان عزیزم مولانا در بخش قبل به این نکته اشاره کرد که عشق دارای دو پایه است که یکی در عاشق است و دیگری در معشوق . یعنی بی قراری ها در عاشق به خاطر کشش از جانب معشوق است . تفاوت در این است که این میل در معشوقان به صورت پنهان و پوشیده است اما در عاشقان با سر و صدا همراه است . سپس مولانا صحنه ملاقات عاشق و معشوق داستان ما را در برابر ما ظاهر میکند : گوش دار اکنون که عاشق می رسد ...وقتی عاشق ، چهره ی صدرجهان ( معشوق ) را میبیند انگار جان او از قفس تن به پرواز در می آید . بدنش سرد می شود و به زمین می افتد . افراد حاضر در میدان هر چه گلاب بر سر و رویش میزنند ، هیچ تغییری در حال او ایجاد نمی شود ،  نه چشم باز میکرد و نه حرفی میزد . پس صدرجهان از مرکب خود پایین می آید و به سویش می رود  . ملاقات عاشق و معشوق از محالات است . یکی می آید و آن یکی می رود : چون که معشوق آمد آن عاشق برفت ...گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ... معشوق مثل سایه ای است که عاشق آفتاب است ... وقتی آفتاب ظهور کند دیگر اثری از سایه باقی نخواهد ماند ... جذب معشوق عاشق را من حیث لا یعلمه العاشق و لا یرجوه و لا یخطر بباله و لا یظهر من ذلک الجذب أثر فی العاشق إلا الخوف الممزوج بالیأس مع دوام الطلبکشش معشوق عاشق را ، از طریقی که عاشق نمی داند و امید ندارد و به خاطرش نمی رسد ، و از آن کشش هم اثری در عاشق پدیدار نمی شود جز بیم همراه با نومیدی ، و همراه با آن ادامه طلب و جستجو . 4604 آمدیم اینجا که در صدر جهانگر نبودی جذب آن عاشق نهان، ناشکیبا کی بُدی او از فراق ؟کی دوان باز آمدی سوی وُثاق ؟میل معشوقان نهان است و سَتیرمیل عاشق با دو صد طبل و نفیر 4618 گوش دار اکنون که عاشق می رسد بسته عشق او را به "حبل من مسد "چون بدید او چهره ی صدر جهان گوییا پریدش از تن مرغ جانهمچو چوب خشک افتاد آن تنش سرد شد از فرق جان  تا ناخنش هر چه کردند از بخور و از گلاب نه بجنبید و نه آمد در خطاب شاه چون دید آن مزعفر روی او پس فرود آمد ز مرکب سوی او گفت : عاشق دوست می جوید به تفت چون که معشوق آمد ، آن عاشق برفت عاشق حقی و حق آن است کو چون بیاید  ، نبود از تو تای مو صد چو تو فانی است پیش آن نظر عاشقی بر نفی خود خواجه ! مگرسایه ای ، و عاشقی بر آفتاب شمس آید ، سایه لا گردد شتاب
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۵/۱۴
نازنین جمشیدیان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی